نوازنده دردهای کویر

وقتی همه دنیا دست در دست هم می دهد که خدا را ، نه که از یادت ، که وجودت ببرد ، او کسی بود که وقتی دوتارش را به دست گرفت یادم افتاد که خدا هست! شروع به زدن ساز کرد و روح تک تک ما را نواخت . ضربه‌هایش هزاران اشک خشکیده و لبخند پوسیده را در دل ما زنده می کرد . دوتار او نغمه سر می داد و هر یک از ما حرف‌های خاموش و سنگین دلمان را می‌شنیدیم . مگر نه این است که هر کسی به حرف دل خود می‌گرید وقتی آن را از کس دیگری بشنود . و چه کسی بهتر از یک ساز که آنگونه رازهای دل تو را برملا می کند که همه می شنوند ولی جز خودت کسی چیزی نمی فهمد . و در میان سازها کدام بهتر از دوتار که هم‌آواییشان انگار گفتگوی انسان است و خدا! دو عنصر، دو سیم، دو عاشق و دو معشوق... و این ساز در دستان چه کسی بهتر از عثمان . ناشناخته‌ای که ناشناخته ماند چون این گفتگو را در میدان پول فاش نساخت . چون جز بهر دل عاشق خود تار نزد .نوایش ندای ما بود و هنرش نه نواختن دوتار ، که نواختن ما بود ، به رقص آوردن ما و به اوج بردن ما بود. خنده‌هایش لبخند مقدسی بود که پیامبروار ما را به عروج می‌برد . او هنر که نه چیزی فراتر از هنر بود. نوایش ، چهره‌اش ، طرز نشستن و تکان دادن سرش همه و همه یک اثر هنری بود . او هنرمند نبود که اثر هنری خدا بود .ضربان دستانش زیبا بود و یکنواخت ، انگار هزار انگشت نامرئی داشت. انگار در حد فاصل ضربه‌هایش قوانین فیزیکی این دنیا حاکم نبود ، آری فضای نوسان دستان او قطعه‌ای از بهشت بود . نگاهش تیز بود و جمع را می‌پایید ؛ از دیدن اشک های جاری و سرهای افتاده‌ی محزون به وجد می آمد و ضربه‌هایش را لطیف تر و عجیب تر می زد . گاه به خشم می آمد گاه به رقص ، گاه به اشک ، گاه به نیایش گاه به شکایت گاه به حکایت . بوی کویر می آمد و خورشید ، عطر خاک می آمد و زیبایی شب ، می نواخت و سینه ها را شرحه شرحه می کرد .برای ساز حرمت قائل بود ، حتی از حال رفتن یکی از حضار خم به نوایش نیانداخت ، اگر ناکوک می شد بدون قطع کردن نوا ، سازش را کوک می کرد. انگار در تمام طول نواختنش در یک تکاپوی عجیبی با ساز گرفتار می‌شد. گاه به خنده نگاهش می کرد ، گاه تعجب می کرد ، گاه خشمگین می شد گاه شیطنت وار به او می نگریست و چنان ضربه ای می زد که سیم ها غافل گیر می شدند . و گاه با ساز همدست می شد و رو به ما می کرد ، ناگهان ساز تیربار می شد و هر ضربه اش تیری به سوی ما . به سمت تک تک ما نشانه می رفت خدا می داند چه شبی بود ، هر ضربه اش تیری بود که به ‌ما اصابت می کرد ، سحر می کرد و خون می ریخت و می گریخت .

 ما فقط شنونده یک نوا نبودیم انگار آنجا میدان جهاد بود ، انگار کسی در حال آفریدن حماسه ای بود ، ما به تماشایش نشسته بودیم به تماشای آفرینش یک حماسه‌ عاشقانه ، حماسه بین کویر و سیم ، بین عشق و ضربان ، بین انسان و جهان... و او حماسه آفرین این میدان بود . قهرمانی که در اوج آفرینش خود همه ما را وادار به آفریدن کرده بود . همه در خود فرو رفته بودیم خدا می داند که هرکداممان به چه می اندیشیدیم . هریک‌مان به گوشه ای از بودن پرت شده بودیم . به سرزمین های دوری رفته بودیم و به پیکار افتاده بودیم...

 بی شک آن شب و آن حضور یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین شب های زندگی ام بود. گواه آن اشک ها و آه ها و ضربه ها ... قلمم چه ولعی دارد که زیبایی نوای عثمان را به خاک کاغذ بکشد و چقدر ناتوان مانده است .خودش می‌گفت تا به حال ضربه‌ای به سیم در ازای پول نزده است. می‌گفت استادی نداشته است . می‌گفتند شاگردی هم نداشته ! او مرد کویر بود . چهره‌ای آفتاب دیده و ورزیده و دلی لطیف و سازی کوک . بزرگترین افتخار او نه اعجازش در دوتارنوازی که ساختن 600 مدرسه با همین دوتار بود .ققنوس در آتش در حال سوختن بود و من از دور به او می‌نگریستم. او در سوختن خود شعف داشت و شور و من در حسرت و ناله که چنین ققنوسی و جهان از او بی خبر ؟ و ققنوس خواهد سوخت... و من در عصر مدرن دست به سوی آسمان خواهم کرد و از خدا خواهم خواست حماسه‌ها و اسطوره ها تکرار شوند و از خاکستر او زمانه از ققنوس خالی نماند .

  این مطلب برگرفته از وبلاگ هزاردستان جام به این آدرس است:

 http://hezardastanejam.blogfa.com/post-18.aspx

اینهم لینک یکی از آثار استاد عثمان محمدپرست که البته فیلم برداری آن چندان مناسب نیست.

 http://www.youtube.com/watch?v=ikALjwxBMh0&playnext=1&list=PL43C49274F78ADDB5

در مطلب دیگری در وقت مناسب ، به شرح زندگی استاد عثمان محمد پرست خواهم پرداخت.

/ 6 نظر / 29 بازدید
خلیل الرحمن خلیلی پوررودی

با سلام آقای مهدی ناصری از دوستان پلی تکنیکی بنده می باشند که در فروردین 88 با جمع دیگری از دوستان به دعوت من به خواف تشریف آوردند. ایشان الان سربازی هستند ...

خدایاری

کی خدمت استاد برسیم تا برامون ساز بزنه؟؟؟؟؟؟؟

خدایاری

عاشق اینم که کویر رو از نزدیک ببینم دعا کنین این سعادت نصیبم بشه ، مخصوصا شبهای کویر که خیلی ازش مطلب خوندم اما نتونستم لمسش کنم ..

خدایاری

کویر زخم های صبورند واحه ها دباغی شده در آفتاب کور زخم های پیرند با مردمی که نمیدانم چگونه بهار را به جا می آورند در کوچه ی بی درخت...

خلیل الرحمن خلیلی پوررودی

سلامت باشید . خدمت از ماست . الان مشغول تهیه مقدمات برای مراسم عروسی انشاالله هستیم . بعد از این همه دلمشغولی و روزمرگی خوشحال میشم زیارتتان کنم .

مبین

با عر ض سلام خدمت شما می خواستم بگم وبلاگتون دارای مطالب زیاد و خوبیه [گل] میخواستم پیشنهاد تبادل لینک بدم شما میتونید من رو با آدرسhttp://nashtifanasbad.persianblog.ir و با نام نشتیفان شهر آسباد ها لینک کنید . من شما رو لینک کردم اگه مایلید به وبلاگ من هم یک سری بزنید . با تشکر گودبای[گل][گل][گل][گل][گل]